دکلمه آغاز مهر و آغاز سال تحصیلی

بازم بوی مهر می آد..  بوی زنده بودن، تکاپو و انرژی.. بوی لرزیدن های شیرین اول صبح و آخر شب که تا چند ثانیه بعد از این که پتو رو روی خودت بکشی باز هم ادامه داره، عجب حس شیرینی. وقتی ماه مهر آغاز میشه اونایی که دانش آموز یا دانشجو هستن که تکلیفشون مشخصه اما اونایی که درسشون تموم شده حتی با وجودی که شاغل و متاهل، مادر یا پدر هستن باز هم سعی می کنن یه برنامه جدید وارد زندگی شون کنن.. مثلا یک کلاس جدید ثبت نام کنن یا یک کار جدید رو شروع کنن و.. اکثرا یک انرژی و پتانسیل جدید رو وارد زندگیشون می کنن.. شاید اون موقع ها که دانش آموز بودم قدر این ماه و زیبایی ها و انرژی فراوونش رو نمی دونستم اما هرچقدر که بزرگ تر میشی بیشتر دلت برای این ماه تنگ میشه و بیشتر منتظر اومدنش می شینی و چه قشنگ بود اون روزهایی که با هزار شوق و آرزو دفترهای نو و کتاب هامون رو جلد می گرفتیم و بو می کردیم و از بوی تازگی اونا مست می شدیم..

و چقدر زیباست با شرکت در جشن عاطفه ها خوشحالیمونو با هم شریک شیم..

یسری حیدری

 

مدرسه!
وقتی اسمش میاد تپش قلبی به همراش میاد که انگار ولوله و شور جنگ جهانی درونمون رخ میده!!
انگار غرش شلیک صد خمپاره تانک تو گوشمون جیغ میزنه!!!
اما یه شیرینی خیلی دلچسب همراشه؛
یادت میاد تک تک روزای تحصیل سال قبل رو که با دوستات پشت نیمکتهای سه نفره مینشستی وُ فارغ از هر حس حسادتی باهم رفیق بودین…
یادت میاد اون شوری که وقتی صدای پای معلم می اومد تو دلت به پا می شد؛ انگار قراره تو المپیک رکورد وزنه برداری رو بزنی!!!..
یادت میاد سر کلاس، درست وسط درس دادن معلم یواش خوردنی هاتو با بغل دستیات تقسیم می کردی وُ یواش گوشه ی لپت جاشون می دادی…
وای که چه لذتی داشت!!!!..
بزرگ ترین شوقت این بود که معلمت می گفت فلانی برو از دفتر گچ بیار و تو هم با کلی دلخوشی می رفتی گچ رنگی می آوردی….
آخ… مگه میشه اینارو یادت بیاد و دلتنگ شروع مدرسه نشی!..
مگه میشه اینا رو یادت بیاد و با خودت نگی:
چقدر دیر می گذره تعطیلات…

حامد امین

 

بوی مهر نشان پاییزیست که مدرسه را بخاطر می آورد برایمان.
اما مهر امسال ناخودآگاه یاد اتناها و ابوالفضل هایی می افتم که چقدر درد و رنج برای مادرانشان در پی داشت.
یادمان نرود در فصل مدرسه، خیابان های آهسته برانید را….آهسته دست کودکان مان را به فضای امن مدارس بسپاریم ولی تنها نگذاریم دلهایشان را…
می خواهم حرفهای مان فقط در قالب تابلوی ایست “مدرسه” نباشد.. بر وجدان مان هم حک شود حس مسئولیت..
مهربان بانوانی ک با صدای گرم و تقدیم مهرشان کودکان مان را به الفبای زندگی نوید می دهند.. الفبای مهربانی را بیاییم از ابتدا.. چشممان را ببندیم بر روی هر چه تفاوت در دیدگانمان هست.. یاد دهیم یکرنگی را.. و یک دل شویم با الفبای یکسان…
اگر امروز معلم ابتدایی بودم مطمئنا مسئولیت سنگینی بر دوشم بود. چون این نهال را من می خواهم در فضای علمی به بار بنشانم، پس هر چه آنها را از حواس پرتی ها برهاند از رنگ لباس متفاوت تا رنگ دفتر و قلم همه را یک رنگ می کنم تا همگان بنویسند و در دست بگیرند قلم هایی را تا همدل و همرنگ شویم و دغدغه ی ما فقط کسب معرفت باشد.

رضوان آذین

 

ویرایش: سمانه سمیع پور

.

.

طراحی و اجرا: سید محمدصالح هاشمی

متن: صدیقه توانا

گرافیک: محمد نوروزی